شعر

انجمن شاعران


ندبه محمدی
 

با توام که عاشقی به من

به شعرهای من

این من شکسته را بخوان

تا بریزم از گلوی شب

رنگ تازه ای به حجم چشم های تو...


?نقی یوسف نژاد | 1388/10/24 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

محمد رضا براری
)

امان از باران  

از دست هاي خيس باران

وقتي مي بارد بر خزر

 (۲)

مي ترسم از بهار

مي ترسم از تاول شكوفه ها

بر تن عريان درخت

(۳)

خزر، آينه ي دق شده

شالي ها، شاكي اند از ما

شباهت گل دارد كمتر مي شود

شايد امسال را

نبايد به حساب بياوريم.

(۴)

با چتر درختان

زير پاييزي ترين آسمان دنيا.

(۵) 

دو شاخه ي گل

دو ساقه ي صبور

دو نيمكت سيماني

و هجوم گسترده ي پاييز.

 (۶)

از روزهايم متاسفام

از اطرافم معذرت مي خواهم

مرا بگردانيد دور خودم

و تشييع كنيد در گهواره ي پاييز

 (۷)

ما آبان را دوست داريم

و تن مي دهيم به آن

آبان از آب ها مي آيد

و خستگي خزر را به دوش مي كشد .


?نقی یوسف نژاد | 1388/10/23 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

مجتبی یاوری

 

(1)

شام آخر

تابلوی نان بود

               نمای درشتی از من.

(2)

آبی­ها از من می­ترسند

روسری­هایی که آبی­اند

شبیه لب­های تشنه­ی دریا

                          در تن گرسنه­ی کلمه.

(3)

پاییز در دهان تو اتفاق افتاد

در ترانه­ی دست­هات

وقتی مردی در دوردست

                      مرده بود با هرچه باداباد.

(4)

پرنده­ای در شالیزار

نک می­زد به برنج

                   به رنج بی­شمار من.

(5)

شیرین مه­گرفته

شیرین شکوفه­های گیلاس

                         در صبحانه­ام جاری بود.


?نقی یوسف نژاد | 1388/10/23 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

سعیده خادملو

1)

از پنجره های بسته اتاق تو ،

          نور می ریزد بر دروازه گشوده شهر

2)

شکوفه های قالی

     نوید بهارند به آفتابی که پشت پنجره

                                        اسیر مانده است .

3)

آسفالت شکوفه میدهد

توی صبحی تمیز

                  که باران از ناودان سرریز می شود


?نقی یوسف نژاد | 1388/10/23 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

یوسف نژاد

نه جنون جاده ای

نه وسوسه ی آسمانی آبی تر

از وحشت برخورد دست هایمان

                                  در خیابان

تنها خانه ای می خواستیم

تا کنار هم

                آرام گیریم


?نقی یوسف نژاد | 1388/10/23 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

شعر
پست شهریور ماه ۸۸

?نقی یوسف نژاد | 1388/6/23 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

وهم سبز

نه جاده

  جاده بود

نه سراب 

         آب

حنجره های جوان در توهم اسما عیل

و پروانه های مهربان

                 مصلوب پنجه های پطرس

رد خون

از امروز تا فردایی که دیر می آید این بار

                                 با زخمی مورب بر چهره خورشید


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/22 | پیوند | 8 نظر | ارسال نظر

شهاب مقربین
دریا عمیق است

تنهایی عمیق‌تر

دستت را بده

با هم  دست و پا بزنیم

پیش از آن که  غرق شویم

                                                       ۱۴ تیر  ۱۳۸۸ 


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/20 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

ندبه محمدی

این

 انگشتان ظریف کودکی ست

که لایش خودکار گذاشته اند

تکرار می کند

غلط کردنش را

بی آنکه غلطی داشته باشد

این

انگشتان ظریف بانوی توست

که لایش خودکار است

ودارد تند تند

برایت

شعر های عاشقانه بی غلط می نویسد...


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/20 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

محمد رضا براری

دریا

اگر خاطره ای از من داشته باشد

رودخانه

اگر سراغی بگیرد از من

شالیزار

قاب چشمانم شود

 خزر

اگر مرا در خود جای دهد

شاید شمال و شرجی اش

نقشه ی کوچکی است

که در دل می پرورم

و خزر

خانه ی امنی

 که در آن به خواب می روم

این روزهایم سرمه ایست

این روزهایم کدر است

این روزها

خزر می گذرد از من

و از دلم عبور می کند

و شعر از لای پیری ام

                جوانه می زند.


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/20 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

اریش فرید

سگی

که می میرد

و می داند می میرد

مثل یک سگ

ومی تواند بگوید

که می داند

می میرد

مثل یک سگ

یک انسان است


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/20 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

یانیس ریتسوس
یانیس ریتسوس ..... احتیاط

شاید هنوز هم بهتر باشد صدایت را کنترل کنی

فردا   پس فردا    روزی

آن زمان که دیگران زیر بیرق ها فریاد می زنند

تو نیز باید فریاد بزنی

اما یادت نرود کلاهت را تا روی ابروانت پایین بکشی

بسیار پایین

این جوری نمی فهمند کجا را نگاه می کنی

بماند که می دانی آنهایی که فریاد می زنند

جایی را نگاه نمی کنند.


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/20 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

رسول یونان

یک شعر از کتاب "کنسرت در جهنم"

و سرانجام

از قصه های شکارچیان چیزی نمی ماند

 جز یک مرغابی مرده بر پیشخوان

رنج آور است

اما چیز مهمی نیست

بگذار هرچه دوست دارند

تعریف کنند

خوب یا بد

داستان ها باید ساخته شوند

اما فراموش نکن

تو باید مثل انسان زندگی کنی

جهان جای عجیبی ست

اینجا

هرکس شلیک می کند

 خودش کشته می شود.


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/20 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

سید محمد علی رضا زاده

دستم, دلم, سرم, نه..., تنم درد می کند!

دستم که می زنی بدنم درد می کند!

جوراب و کفش من, کت و شلوار آبی ام

تا دکمه های پیرهنم, درد می کند!

در ذاتِ جمله های من اندوه ریختند!

مصرع به مصرع سخنم درد می کند!

با اجتماع بهت زده, جمعِ بی جنون...

هر لحظه هر کجا که "منم" درد می کند!

احساس می کنم که خطوط پیاده رو...

-در لحظه قدم زدنم درد می کند!

جمعند ابرهای جهان در نگاهِ "او"

انگار چشم های "زنم" درد می کند!

حتی همین غزل که شبیه خود من است

-من بیت بیت می شکنم- درد می کند

باران شو وُ ببار! کویرم که تشنه تن

هر بوته بوتۀ گَونَم درد می کند

مرفین بوسه های تو خوابم نمی کند

مژه به مژه دوختنم درد می کند

ای "عاشق توام " و تو ای " دوست دارمت"

حرف از تو می زنم دَهَنم درد می کند!...


?نقی یوسف نژاد | 1388/6/20 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

شاعران عزیز

لطفا آثارتان را در زمینه شعر ونقد

برای پست آینده وبلاگ به نشانی

وب بفرستید.


?نقی یوسف نژاد | 1388/5/26 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

memolia.persianblog

گاهی دچار می شوم

گاهی که هیچ چیز برای دچار شدن نیست...

گاهی که سطر سطر

حادثه از از انگشت سبابه ام روی نگاه تو می ریزد...

گاهی دچار می شوم و قایقها مرا نخواهند برد..

مرا هیچ کجای دنیا 

 روی شن های هیچ ساحلی پرنده نخواهند دید...

من از عمق تنفس صبح

تا همیشه های سفید

 پر از تکرار برف و ماهم...

چادرش را که سر میکند

یادش می رود

مردی را که ته این شعر

قرار است بمیرد برایش

یادش می رود

روسری اش را

چشم هایش را...

اما من

همیشع یادم می ماند

مردی را که ته این شعر

ناباورانه می میرد...

قدم می زنیم باهم

توی همین شعر

روی همین سطرها

نه کمی این طرف تر

نه کمی آن طرف تر

درست روی همین سطرهای شق

ومن که دارم

تند تند

با همین خودکار ساده

و کلمات بی سرو ته

سطرهای الکی می سازم

تا کمی بیشتر قدم بزنیم

...

...

حوصله ام که سر برود

این حرفها حالیم نمی شود

حتی ناخن هایم را

_که تو عاشقانه می پرستیدیشان_

می جوم تا تمام شوند

ودق دلت شود

که بانوی غزلهای عاشقانه ات

ناخن ندارد...


?نقی یوسف نژاد | 1388/5/25 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

رضازاده
خوب من شنیده‌ام؛ از زبان این و آن، مرد مال گریه نیست، گریه مال مرد نیست. هی سوال می‌کنید روی گونه‌های تو اشک‌ها برای چیست؟ گریه مال مرد نیست! مرد خشم بی درنگ، مرد شکل پاره‌سنگ، منظری بدون روح، بیشه‌ای پر از پلنگ زن ولی همیشه اشک، معبد ملایمت، زن چقدر عاطفی‌است؛ گریه مال مرد نیست گر چه رنج‌مان به‌راه، گرچه زخم‌مان عمیق، دست‌هایمان تهی‌است؛ چند بار گفتمت؛ چند بار گفتمت؛ در حضور دیگران، هی نمی‌شود گریست، کریه مال مرد نیست. ای تب گریستن! ای حریر بی‌کران! اتفاق ناگهان! انفجار بی‌امان! ابر گریه را بگیر! آه بغض من بمیر! اشک، اشک من بایست!گریه مال مرد نیست! من که مرد نیستم، گور سرد نیستم، حسرت نهفته‌ی پشت درد نیستم؛ با توام به من بگو! می‌شود چگونه ماند؟ می‌شود چگونه زیست؟ گریه مال مرد نیست؟ مرد بغض کرد و، نه، مرد گریه، نه، نکرد، مرد مرد مرد مرد خسته بود از این سکوت هق‌هقی که می‌رسید، جز تو هیچ‌کس که نیست؟! این صدا صدای کیست؟ گریه مال مرد نیست مرد گریه می‌کند هی نگاه می‌کنند، نیشخند می‌زنند، اشتباه می‌کنند زیر چتر مشکی‌اش، می‌زند به خود نهیب،گریه از تو منتفی‌است! گریه مال مرد نیست ابرها گریستند؛ چون که مرد نیستند؛ مثل رود زیستند؛ چون که مرد نیستند؛ مرد سطر آخرِ شعر را چنین سرود؛ همچنان که می‌گریست، گریه مال مرد نیست

?نقی یوسف نژاد | 1388/5/25 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

پروانه دلاور
چشمهای خط خطی

 

شب ماسیده در آغوش صورتی لباسها

لبِ  فنجانِ تنها

روی دفترچه های بدهکار

روی رسیدهای بیهوده

...

جویده مدادهای کوچکم را

سُریده در گوشه ی تنبل اتاق

...

به سرم می زند

زیر بارانِ چترهای عاشق

بدوم تا ته کوچه های قفل شده در انگشتانت

بدوم که سردم است

بدوم که ابریشم از تن پروانه می ریزد

بدوم که خط چشمهای مورب چین می خورند

بدوم که چینِ چشمهای خط خطی ام

چپ می شوند

بدوم که

گوشهایم بوق می زنند

چپ می شوم

کنار پرت ترین کوچه های  ریخته در چمدانم

 18/8/87


?نقی یوسف نژاد | 1388/5/24 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

احسان مهدیان

احسان مهدیان

 

دیگر شک ندارم که زمین بچرخد یا اینکه شب هیچ شبی نخوابید

(  تا اینجا یخچال ما مثلا قطب آشپز خانه است)!

از حالت خودمانی ِکسی که می گوید برایت بمیرم / عزراییل بود

اصلا  چشم هایت چیزی دیگری از راست یا دروغ ِهمین نردبان بالا کشیدم

با همین چشم ها دیدم که با همین گوشهایم کنار افتاده و خونِ دماغ غلطید

امسال باید از باران های زیادی که زمین را هم سر می کشید

لب به لب از خیابانی که سوت می زند و برای خودش آواز های هنوز طالب طالبا ، طالبا

در یکی از این کوچه ها وقت خماری و نداری ...

سرنگ اشتباهی ...

 به گزارش آگاهی....

کنار شعله آتش :  برق می بارد ! برق می بارد!

درست این خیابان را تا هرخانه ای که می دانی دنبال کورمال ...  با جوب به خیابان  آمد

اسفند است و دود و بوی ....

آنقدر پلاک ، آنقدر زنگ بلبلی و درهایی که ...

قصد ندارم  برای هیچ آشنایی بغل بگیری ها !

من شعر بسته ام به خودم تا هیچ کانالی از سربازها رد نشود

من شعر بسته ام به خودم حتی اگر خیابان های بالا نباشی

من شعر بسته ام به کمر و خودم را توی برق می اندازم

استفاده از تخت برای خواب های ندیده ام کافی نیست

استفاده از تخت برای خیال آشفته ام مثل خودکشیِ برقی درد می بارد درد ...

استفاده از تخت برای جایی مثل دماوند کاربرد ی ندارد    !

استباه نکن من خیلی دوستت دارم حتی وقتی که دهن دره می شود

اشتباه نکن  من خیلی دوستت دارم حتی وقتی که برق نداریم

(  بهتر است چند کارت نبریک با شمع و شعرِ سهیل بیاوری )

اشتباه نکن من خیلی دوستت دارم که میگذارمت با خودت تنهایی بمیری

( آخه مرگ خبر نکرده می رسد به گلوی آدمیزاد ...  )

حتی در کنار شعله آتش برق می بارد برق می بارد و ستاره ی رقص ِکمر، درد دارد

از تفنگ بادی 4 و نیم تا همین کوسه ی دولول  عهد عثمانی  شاهدند

من تیر زدم به درخت گردویی که میوه هایش گرد نیستند

من تیر زدم به خودم تا خمپاره ای بخورد به سقف بصره

خمپاره کشیدم که مثلا خوابم آمد و دیگر موجی از گوشم فرو نمی رود / رفت .

خمپاره ها وقتی که صبح می شود آنقدر به دل می نشینند

 ( آنقدر که صاف می روند جایی که گفتم )

هنوز دنبال گلوله ای که از تنم کَنده است می گردم

 مثل خود زمین که هنوز گرد است ! می گردم !

هنوز دنبال گلوله  ای که فقط چند میلیمتر مانده تا روسری تو را هم سیاه کند

هنوز دنبال گلوله ای که به خونم تشنه است

زیر چرخ اتوبوسی که از مشهد می آید

زیر چرخ گاری مشروطه گری ها

زیر تابوت پدرم آنقدر بچه ها !  که دستم به جیب کُت  ... حتا

زیر چرخ خیاطی مادر خوابم  برده                      

جنگ اما  به شدت و  مبادا  همینطور آنقدر که ربطی به خواب های ترش و شیرین 

خواستگار بی ربطی که دارد درخت نارنج را با بهار می برد / برد

( بهار دیگر نارنج ها در می آیند )؟

و قلابی که دهان ماهی ها ی قرمز بوی شیر دارد / ندارد

( آنقدر فعل به خوردم داه ای که سرخ شدم )

نه !!! نع !!!

 


?نقی یوسف نژاد | 1388/5/24 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

فغانی

تا کی پیاده رو شوم عابر نمی‏شوی

عابر شوم به شکل معابر نمی‏شوی

هم از تن مترسکی‏ام دل نمی‏کنی

هم در کنار خود متصور نمی‏شوی

بیهوده است سعی کنی مثل من شوی

شاعر دروغگوست، تو شاعر نمی‏شوی

روزی دلت بخواهد اگر می‏پرستمت

من حاضرم به کفر، تو حاضر نمی‏شوی

اینها که چشم نیست تو داری بگو چرا

با این دو شعله ساعقه ساحر نمی‏شوی؟

شلاق عاشقی همه را رام می‏کند

حتی تو را، تو را که به ظاهر نمی‏شوی.


?نقی یوسف نژاد | 1388/5/24 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر