| X Close | ||
با توام که عاشقی به من
به شعرهای من
این من شکسته را بخوان
تا بریزم از گلوی شب
رنگ تازه ای به حجم چشم های تو...
امان از باران
از دست هاي خيس باران
وقتي مي بارد بر خزر
(۲)
مي ترسم از بهار
مي ترسم از تاول شكوفه ها
بر تن عريان درخت
(۳)
خزر، آينه ي دق شده
شالي ها، شاكي اند از ما
شباهت گل دارد كمتر مي شود
شايد امسال را
نبايد به حساب بياوريم.
(۴)
با چتر درختان
زير پاييزي ترين آسمان دنيا.
(۵)
دو شاخه ي گل
دو ساقه ي صبور
دو نيمكت سيماني
و هجوم گسترده ي پاييز.
(۶)
از روزهايم متاسفام
از اطرافم معذرت مي خواهم
مرا بگردانيد دور خودم
و تشييع كنيد در گهواره ي پاييز
(۷)
ما آبان را دوست داريم
و تن مي دهيم به آن
آبان از آب ها مي آيد
و خستگي خزر را به دوش مي كشد .
(1)
شام آخر
تابلوی نان بود
نمای درشتی از من.
(2)
آبیها از من میترسند
روسریهایی که آبیاند
شبیه لبهای تشنهی دریا
در تن گرسنهی کلمه.
(3)
پاییز در دهان تو اتفاق افتاد
در ترانهی دستهات
وقتی مردی در دوردست
مرده بود با هرچه باداباد.
(4)
پرندهای در شالیزار
نک میزد به برنج
به رنج بیشمار من.
(5)
شیرین مهگرفته
شیرین شکوفههای گیلاس
در صبحانهام جاری بود.
1)
از پنجره های بسته اتاق تو ،
نور می ریزد بر دروازه گشوده شهر
2)
شکوفه های قالی
نوید بهارند به آفتابی که پشت پنجره
اسیر مانده است .
3)
آسفالت شکوفه میدهد
توی صبحی تمیز
که باران از ناودان سرریز می شود
نه جنون جاده ای
نه وسوسه ی آسمانی آبی تر
از وحشت برخورد دست هایمان
در خیابان
تنها خانه ای می خواستیم
تا کنار هم
آرام گیریم
نه جاده
جاده بود
نه سراب
آب
حنجره های جوان در توهم اسما عیل
و پروانه های مهربان
مصلوب پنجه های پطرس
رد خون
از امروز تا فردایی که دیر می آید این بار
با زخمی مورب بر چهره خورشید
تنهایی عمیقتر
دستت را بده
با هم دست و پا بزنیم
پیش از آن که غرق شویم
۱۴ تیر ۱۳۸۸
این
انگشتان ظریف کودکی ست
که لایش خودکار گذاشته اند
تکرار می کند
غلط کردنش را
بی آنکه غلطی داشته باشد
این
انگشتان ظریف بانوی توست
که لایش خودکار است
ودارد تند تند
برایت
شعر های عاشقانه بی غلط می نویسد...
دریا
اگر خاطره ای از من داشته باشد
رودخانه
اگر سراغی بگیرد از من
شالیزار
قاب چشمانم شود
خزر
اگر مرا در خود جای دهد
شاید شمال و شرجی اش
نقشه ی کوچکی است
که در دل می پرورم
و خزر
خانه ی امنی
که در آن به خواب می روم
این روزهایم سرمه ایست
این روزهایم کدر است
این روزها
خزر می گذرد از من
و از دلم عبور می کند
و شعر از لای پیری ام
جوانه می زند.
سگی
که می میرد
و می داند می میرد
مثل یک سگ
ومی تواند بگوید
که می داند
می میرد
مثل یک سگ
یک انسان است
شاید هنوز هم بهتر باشد صدایت را کنترل کنی
فردا پس فردا روزی
آن زمان که دیگران زیر بیرق ها فریاد می زنند
تو نیز باید فریاد بزنی
اما یادت نرود کلاهت را تا روی ابروانت پایین بکشی
بسیار پایین
این جوری نمی فهمند کجا را نگاه می کنی
بماند که می دانی آنهایی که فریاد می زنند
جایی را نگاه نمی کنند.
یک شعر از کتاب "کنسرت در جهنم"
و سرانجام
از قصه های شکارچیان چیزی نمی ماند
جز یک مرغابی مرده بر پیشخوان
رنج آور است
اما چیز مهمی نیست
بگذار هرچه دوست دارند
تعریف کنند
خوب یا بد
داستان ها باید ساخته شوند
اما فراموش نکن
تو باید مثل انسان زندگی کنی
جهان جای عجیبی ست
اینجا
هرکس شلیک می کند
خودش کشته می شود.
دستم, دلم, سرم, نه..., تنم درد می کند!
دستم که می زنی بدنم درد می کند!
جوراب و کفش من, کت و شلوار آبی ام
تا دکمه های پیرهنم, درد می کند!
در ذاتِ جمله های من اندوه ریختند!
مصرع به مصرع سخنم درد می کند!
با اجتماع بهت زده, جمعِ بی جنون...
هر لحظه هر کجا که "منم" درد می کند!
احساس می کنم که خطوط پیاده رو...
-در لحظه قدم زدنم درد می کند!
جمعند ابرهای جهان در نگاهِ "او"
انگار چشم های "زنم" درد می کند!
حتی همین غزل که شبیه خود من است
-من بیت بیت می شکنم- درد می کند
باران شو وُ ببار! کویرم که تشنه تن
هر بوته بوتۀ گَونَم درد می کند
مرفین بوسه های تو خوابم نمی کند
مژه به مژه دوختنم درد می کند
ای "عاشق توام " و تو ای " دوست دارمت"
حرف از تو می زنم دَهَنم درد می کند!...
گاهی دچار می شوم
گاهی که هیچ چیز برای دچار شدن نیست...
گاهی که سطر سطر
حادثه از از انگشت سبابه ام روی نگاه تو می ریزد...
گاهی دچار می شوم و قایقها مرا نخواهند برد..
مرا هیچ کجای دنیا
روی شن های هیچ ساحلی پرنده نخواهند دید...
من از عمق تنفس صبح
تا همیشه های سفید
پر از تکرار برف و ماهم...
چادرش را که سر میکند
یادش می رود
مردی را که ته این شعر
قرار است بمیرد برایش
یادش می رود
روسری اش را
چشم هایش را...
اما من
همیشع یادم می ماند
مردی را که ته این شعر
ناباورانه می میرد...
قدم می زنیم باهم
توی همین شعر
روی همین سطرها
نه کمی این طرف تر
نه کمی آن طرف تر
درست روی همین سطرهای شق
ومن که دارم
تند تند
با همین خودکار ساده
و کلمات بی سرو ته
سطرهای الکی می سازم
تا کمی بیشتر قدم بزنیم
...
...
شب ماسیده در آغوش صورتی لباسها
لبِ فنجانِ تنها
روی دفترچه های بدهکار
روی رسیدهای بیهوده
...
جویده مدادهای کوچکم را
سُریده در گوشه ی تنبل اتاق
...
به سرم می زند
زیر بارانِ چترهای عاشق
بدوم تا ته کوچه های قفل شده در انگشتانت
بدوم که سردم است
بدوم که ابریشم از تن پروانه می ریزد
بدوم که خط چشمهای مورب چین می خورند
بدوم که چینِ چشمهای خط خطی ام
چپ می شوند
بدوم که
گوشهایم بوق می زنند
چپ می شوم
کنار پرت ترین کوچه های ریخته در چمدانم
18/8/87
احسان مهدیان
دیگر شک ندارم که زمین بچرخد یا اینکه شب هیچ شبی نخوابید
( تا اینجا یخچال ما مثلا قطب آشپز خانه است)!
از حالت خودمانی ِکسی که می گوید برایت بمیرم / عزراییل بود
اصلا چشم هایت چیزی دیگری از راست یا دروغ ِهمین نردبان بالا کشیدم
با همین چشم ها دیدم که با همین گوشهایم کنار افتاده و خونِ دماغ غلطید
امسال باید از باران های زیادی که زمین را هم سر می کشید
لب به لب از خیابانی که سوت می زند و برای خودش آواز های هنوز طالب طالبا ، طالبا
در یکی از این کوچه ها وقت خماری و نداری ...
سرنگ اشتباهی ...
به گزارش آگاهی....
کنار شعله آتش : برق می بارد ! برق می بارد!
درست این خیابان را تا هرخانه ای که می دانی دنبال کورمال ... با جوب به خیابان آمد
اسفند است و دود و بوی ....
آنقدر پلاک ، آنقدر زنگ بلبلی و درهایی که ...
قصد ندارم برای هیچ آشنایی بغل بگیری ها !
من شعر بسته ام به خودم تا هیچ کانالی از سربازها رد نشود
من شعر بسته ام به خودم حتی اگر خیابان های بالا نباشی
من شعر بسته ام به کمر و خودم را توی برق می اندازم
استفاده از تخت برای خواب های ندیده ام کافی نیست
استفاده از تخت برای خیال آشفته ام مثل خودکشیِ برقی درد می بارد درد ...
استفاده از تخت برای جایی مثل دماوند کاربرد ی ندارد !
استباه نکن من خیلی دوستت دارم حتی وقتی که دهن دره می شود
اشتباه نکن من خیلی دوستت دارم حتی وقتی که برق نداریم
( بهتر است چند کارت نبریک با شمع و شعرِ سهیل بیاوری )
اشتباه نکن من خیلی دوستت دارم که میگذارمت با خودت تنهایی بمیری
( آخه مرگ خبر نکرده می رسد به گلوی آدمیزاد ... )
حتی در کنار شعله آتش برق می بارد برق می بارد و ستاره ی رقص ِکمر، درد دارد
از تفنگ بادی 4 و نیم تا همین کوسه ی دولول عهد عثمانی شاهدند
من تیر زدم به درخت گردویی که میوه هایش گرد نیستند
من تیر زدم به خودم تا خمپاره ای بخورد به سقف بصره
خمپاره کشیدم که مثلا خوابم آمد و دیگر موجی از گوشم فرو نمی رود / رفت .
خمپاره ها وقتی که صبح می شود آنقدر به دل می نشینند
( آنقدر که صاف می روند جایی که گفتم )
هنوز دنبال گلوله ای که از تنم کَنده است می گردم
مثل خود زمین که هنوز گرد است ! می گردم !
هنوز دنبال گلوله ای که فقط چند میلیمتر مانده تا روسری تو را هم سیاه کند
هنوز دنبال گلوله ای که به خونم تشنه است
زیر چرخ اتوبوسی که از مشهد می آید
زیر چرخ گاری مشروطه گری ها
زیر تابوت پدرم آنقدر بچه ها ! که دستم به جیب کُت ... حتا
زیر چرخ خیاطی مادر خوابم برده
جنگ اما به شدت و مبادا همینطور آنقدر که ربطی به خواب های ترش و شیرین
خواستگار بی ربطی که دارد درخت نارنج را با بهار می برد / برد
( بهار دیگر نارنج ها در می آیند )؟
و قلابی که دهان ماهی ها ی قرمز بوی شیر دارد / ندارد
( آنقدر فعل به خوردم داه ای که سرخ شدم )
نه !!! نع !!!
تا کی پیاده رو شوم عابر نمیشوی
عابر شوم به شکل معابر نمیشوی
هم از تن مترسکیام دل نمیکنی
هم در کنار خود متصور نمیشوی
بیهوده است سعی کنی مثل من شوی
شاعر دروغگوست، تو شاعر نمیشوی
روزی دلت بخواهد اگر میپرستمت
من حاضرم به کفر، تو حاضر نمیشوی
اینها که چشم نیست تو داری بگو چرا
با این دو شعله ساعقه ساحر نمیشوی؟
شلاق عاشقی همه را رام میکند
حتی تو را، تو را که به ظاهر نمیشوی.